ما دروغگوترین ملت جهانیم، هامون!
اول تیرماه بود که بعده سالها، "هامون"و دیدم. یه دوست، از اول سال پیشنهاد داده بود که ببینم. بالاخره دیدمش. راستش اول، خوشم نیومد. یعنی ترسیدم باورش کنم. نمی دونم. شایدم چون عصرمونو، شبیه دوره اون می دیدم و بیشتر، روزگار خودمو. شاید چون می ترسیدم که ته قصم، اون جوری بشه... شاید چون دائم به خودم تلقین کردم به وضع موجود فکر نکن. به فردا فکرکن. شاید چون شباهت زیادی باهاش داشتم. اگرچه اون عاشق شده بود و من هیچ وقت ....، شاید چون خوشم نمی یاد یکی خیلی رک همه چیزمو شفاف جلوی چشام بریزه بیرون و... شاید چون زیادی دوست دارم تعریف وتشویق بشم. یا شاید چون... راستش خیلی آدم تخیلی ای هستم. درونم برعکس اون آدم عقل گرایی که نشون میدم. بگذریم. عجیبتر این بودش که نقش کلیدیه تئاتر "خانه" ام که تیرماه اجراشو دیدیم، اسمش "هامون" بود... و باز عجیبتر اینکه یه دوست، متنی رو برام ایمیل کرد ازهامون؛ قشنگترم اینکه نوشته بود 28 تیرماه روز پر کشیدن هامونه. من یادم نبود. دیشب یه سری زدم به جناب دهخدا. پرسیدم دهخدا،هامون یعنی چی؟ گفت: یعنی "دشت و صحرا و زمین هموار خالی از بلندی و پستی. یعنی صاف. هموار و مسطح و همطراز." یه چیز دیگه ام گفت که ...، گفت:"هامون شدن یعنی صاف شدن . ویران گشتن . خراب شدن . هموار گردیدن. بی نقاب شدن. با خاک یکی شدن...." اشکمو دراورد.
هامون هم محله ایمون بود. من بیشتر با صداش حال می کردم. نمی دونم چند ده بار"پری خوانی" شو گوش دادم و این جمله قشنگو که خیلی باهاش زندگی کردم:" به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد..." قدیم ترا که طلبه بودم، عاشق بازیش تو سریال "خانه سبز" بودم. اون سریالو کنارمدرسه دوره دبستان ما می ساختن. خیابون یازدهم سعادت آباد. دیشب همه اینا دست به دست هم دادن تا هامون ازم بپرسه: " چطوری جانور؟!" حالا منم نشستم با زبون خودش، یه نامه براش می نویسم. شاید کمی بدون سانسور. بدون تظاهر، بدون دروغ و میخوام بهش بگم :" اگه می خوای بسوزی اینو بخون". "هرچی می خواد بشه، بذاربشه." راستش تصمیم گرفتم از اینجا به بعد این متنو،هرچی به ذهن و دلم رسید بریزم رو کاغذ و... این یه هامون نامست.
سلام هامون!
اینجا سعادت آباده. محله بالای شهرک غرب. من اینجا بزرگ شدم. تو این محله. من چند تا کوچه پایین تر از خونه تو می شینم، با خونواده ای ابری ازطبقه متوسط اندکی مایل به بالا. خونواده ما از این تازه به دوران رسیده های بعد انقلاب نیست که یه شبه از دهاتاشون سر از تهرون در اوردن و... هیچکی باور نمی کنه. امشب دوباره دیدمت. بدون ترس. تو زنده ای هامون. همه چی مون مثل دوره توه. بدتراز قبل. باورکن. خیلی بدتر. البته این شهر هنوز هامون راست راستکی داره. من بعضی شونو میشناسم. ولی هامون بودن دیگه ارزش .... می دونی هامونه تقلبی ام زیاد شده. هامون دروغگو. ادا و اطفار و هامونبازی هم همینطور. من هامونبازی رو دوس ندارم،هامون بودن از درون خوبه. دوست دارم خودم باشم. این همون چیزیه که اون بعد سالها زندگی با من آخرش نفهمید. همه میگن تظاهر کن. پرستیژ داشته باش پسر! مادرمم میگه زشته تو با این مقامت، باید کت شلوار بپوشی. واقعا خندم می گیره، میگم کدوم مقام؟! می گه باید با کلاس باشی پسرم. اینقده جلوی دیگران بگو بخند نباش. با آدمای اطرافت جدی باش. توی شرکت، داداشم مسخرم می کنه، میگه چرا از در دفتر که میآی تو، به همه سلام میدی. دوبار که سلام بدی دیگه تحویلت نمی گیرن. یه جوری رفتار کن که همه بهت سلام بدن. بفهمن بابات رئیسه. داداشت رئیسه. حساب ببرن. بفهمن تو بالاتر از اونایی. - حتی اگه نباشی- خودم نبودن، کلافم می کنه. حالم از این حرفا بهم می خوره. بعضی وقتام تن میدم. میدونم میگی اون دوره ام، همین طور بود. باز دوره تو، یه "مهرجویی" از حالت پرسید تا از بودنت حرف بزنه. تا وسط بیابون بشینه و بکوبه روی پاش و بگه : "ببین چه قدر دنیا قشنگ می شد اگر همه آدما فرصت می کردن همین یه جمله رو به هم بگن... لاکردار، اگه می دونستی چه قد دوستت دارم" هامون دوست گیر نمی یاد. باور کن نمی یاد.گشتیم، نبود. نگرد، نیست. به قول قیصر "هیچ کس برایت از صمیم دل، دست دوستی تکان نمی دهد"...
حالا دوره من چی شده؟ دوربین ها با همه عواملش، افتادن دست دروغگوهای متظاهر به صداقت. چماق به دستای خیابونی ... همونایی که اون روزا تو و مردم این شهر و نسل منو ازخاک و وطنشون اخراج می کردن، امروز با شوخیای چاله میدونی، میگن اخراجییا برگردن! خوبم جا واکردن. روزگاره دروغه دیگه. همه چی وارونه شده. از فرهنگ و سیاست گرفته تا فوتبال و سینما و... همه می گن بی خیال... اخلاق ماکیاولیستی... پدر و مادرم یه عمره دائم می گن دنبال نون باش پسر که خربزه آبه. منم اندازه همین عمر، باهاشون جنگیدم. حالا دیگه خیلی خسته ام. یکی دو سالی ام هست که از پا افتادم. دیگه نمی جنگم. سکوت کردم.
امشب دیدم روزگارم چقدر شبیه توه. با یه فرقایی. اول خواستم به روم نیارم، نشد. اون دوست، راست می گفت:" چیزی که در این سالها فهمیدم این است که اگر اولین بار نتوانی با هامون همراه و یکی شوی، شانس کمتری برای این اتفاق در زمان های بعدی هست..." هر کی تو رو، بار اول ببینه و نفهمه، بعیده بفهمه. می دونی اول خواستم به روم نیارم که می فهممت. نگم توی درون و بیرونم چی می گذره؛ نشد. آخه می دونی دیدم مثل تو پرهیاهو و درحرکت نیستم، که هستم. دیدم عاشق کتاب و شعر و فلسفه نیستم ،که هستم. دیدم مثل تو فرهنگ برام ابزارنبوده که نبوده. دیدم خیلی از افکارم فرو نریخته، که ریخته. دیدم مثل تو، توی این مسیر اومده توسری نخوردم، که خوردم. تحقیر نشدم، که شدم. باورم کردن، که نکردن. دیدم مثل تو بعد چارده سال کار فرهنگی با هزار توجیه مسخره شیک و پیک، پادوی یه مشت دلال وکاسب فرهنگ نشدم، که شدم. دیدم استعداد و عمرم - که می تونم صرف فرهنگ و ادب و هنرکنم - تویه مخروبه، دست دلالای فرهنگ و هنر نیافتاده، که افتاده. دیدم مثل تو پنج، شیش سال سرمایمو، یکی اومد راحت به نام خودش کرد و رفت و منم برای آزادی روحم و مسخ نشدن جونم، بی خیال از چند ده میلیون پول گذشتم و حاضرنشدم انسانیتمو بفروشم به پارتی بازی و آدمای نفهم روزگار و...، پس می بینی مثل تو خر نیستم،که هستم. دیدم مثل تو حتی کسی رو ندارم که حرفامو بشنوه. نمی دونم چقدر حرف دارم برای نگفتن. باشه قبول! این یکی یو نبودم. من فقط تا حالا مثل تو عاشق نبودم. خدا می دونه حتی اونی که باهاش بودم... می دونی چرا؟ چون همیشه فکر کردم این ماده صفتهای پول پرست، لایق نیستن که آدم ارزش عشقو تا این سطح براشون، پایین بیاره. تو دوره تو شاید کسی بوده باشه. ولی می بینی که "مهشید" توام نبود.آره نبود... گشتیم، نبود. نگرد، نیست. این دوره، اونایی که باید بهشون عشق بورزی، بیش از اینکه تو رو برای خودت بخوان، تو را برای طلاهاشون می خوان. برای پزدادناشون. دروغ گفتناشون. برای اینکه مدام دستشونو بکنن توجیبتو پول در بیارن و... روزگار بدیه عزیز!
هامون! من یه مشکل دیگه ام دارم. مشکلم اینه که دین فروشی بلد نیستم. بازی با آرمانهام رو یاد نگرفتیم. نمی خوام بفهمم ازایمانمم، میشه نون دراورد. ادای آدامای رسیده به مقصد و اونایی که به آدمای اطرافشون از بالا به پایین نیگاه می کن رو بلد نیستم. باورکن من همه زمینه هاشو داشتم. رابطه هاشم داشتم. فقط اگه یه کمی ریش می ذاشتم. یکی دوتا انگشترعقیق. یه تسبیح شامقصود. چند تا کلمه که همشونم حفظم. اگه حرف عین"علیکم السلام" رو مینداختم توی حلقم. اگه "صبحکم الله" و "یغفرکم الله" می گفتم. اگه واژه "آقا" رو طوری توی حلقم ادا می کردم که انگار از ذوب شدنم، بخار بلند میشه. اگه نمازمو طوری اول وقت می خوندم که همه می دیدن و... باور کن روزگارم این نبود. من حتی جلوی مادرم که خیلی دوست داره بچه هاش نمازبخونن، توخونه نمازنمی خونم. به روحت وبه جون همه هامونیای این سرزمین قسم به این رسیدم که: اسارت ظاهر، اصالت باطنو مسخ می کنه. من مدتی طعم تلخ این مسخ شدن رو هم چشیدم. ریا. تظاهر.دروغ. تکبر. ریا. ریا. ریا..... دروغ..... ما دروغگوترین ملت جهانیم،هامون.
هامون ! تعریف زندگی توی این سی سال گذشته، سه تا "پ" شده. "پدر"ی که آقازادش باشی." پولی" که از پارو بالا بره و "پارتی" ای که کارتو همه جا راس و ریس کنه.هامون بودن با این سه تا جور درنمیاد. ولی می بینی که تو روزگاری به سرمیبریم که این سه تا،هامون قلابی هم می سازن و یه جوری رنگش میکنن وتحویل مردم میدن که خودتم شک می کنی این خودشه یا...؟! ولی من همه این سال ها رو به جای این سه تا "پ"، با یه "پ"جلو اومدم با "پا"هام پیش اومدم. فقط. بگذریم که رفقام درباره من طور دیگه ای فکرمی کنن. شاید به خاطربالاشهرنشینیه یا روابط عمومی بالای خودمه. درحالی که پدرم نه تو روزنامه نگاری وسیاست ونه تو پولسازی و اقتصاد، آقایی نشد که من ازپس آقازادگی اون بالا اومده باشم. مادرمم یه معلمه ساده قرآنه با کلی محافظه کاری امروزی که همه عمرشو به پای ما سوخته. اما هامون من تا اونجایی که می تونستم،هیچ وقت پاهامو نفروختم به این سه تا "پ"ی فریبنده فرساینده. می بینی که حالام، یه گوشه ای آروم دارم پادویی می کنم. فقط اسمشو می ذارم مدیریت. تا امیدم به آینده فرو نریزه. تا همه چیزمو،ارزون نفروشم. راهمو. قلمو. فکرمو، روحمو. بیش ازهمه دین و ایمونمو. با وجودی که برای ادامه این راه، سخت بی یارم و زیرسوال و پر از تردیدها و رنج های شدن. فقط خواستم بگم تو هنوز بین این نسل زنده ای،هامون. زنده ای. "مرا تو بی سببی نیستی، به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل... "
