تبليغاتX
قلمدان

قلمدان

75 ضربه شلاق برای گفت و گو در حرم امام

ما مجرمیم، همه. مگر خلاف آن ثابت شود.

موقعیت ما: مشهد امام. سرزمینی با قانون امام. حاکمیتی درظل فقاهت امام. حرم امام. آگاهی حرم امام. کلانتری کنارحرم امام. دادسرای نزدیک حرم امام. دادگاه روبروی حرم امام. قاضی درکسوت لباس امام. قانون دیانت امام. مردم، همه مسلمانان به دین امام. حکم، حکم قاضی نشسته بر مسند امام. جرم، جرمی براساس فقاهت امام. همه چیز در کسوت دیانت امام. به نام امام. به اسم امام...

گزارش واقعه برای امام:  آقا جان! – جان عالم به قربانت- آمده ام تا گزارش واقعی ترین واقعه را در سرزمین شیعه تو به محضر مبارکت عرضه کنم. برای برخی از مسئولان عدالت محور این روزگارهم نوشتم و گفتم. هیچ کدام ککشان هم نگزید!

 آقا جان! آنها دو نفر بودند. آمدند به دیدار تو. توی حیاط حرم تو. بعد از زیارت تو. نشستند روبروی  گنبد طلای تو. یکی ازماموران آگاهی حرم تو، آمد جلو. نگاهی به آن دونفر کرد و دختر را صدا زد تا تذکر بدهد که چند تارموی بیرون افتاده اش را درست کند و سپس از او پرسید که پسر نشسته کنارش، چه نسبتی با او دارد. دختر با تمام صداقت، جواب داد: "دوست و هم کلاسی و همکار فرهنگی هم هستیم. گروهی آمده ایم مشهد امام، برای زیارت امام."

 آقا جان! همه چیز ازهمین صداقت آنان آغاز شد که آن دو جوان تحصیلکرده سرزمین امام، که در خانواده های مسلمان و فرهیخته و سلامت بزرگ شده بودند، تصور می کردند درسرزمین امام و درحرم امن او باید صادق بود و راست گفت.- چقدر احمقانه است این تصور-  آنها درحرم تو، بی کم کاست و بدون هیچ ناراحتی و تندخویی به پرسش های بازجویانه آگاهی حرم، پاسخ گفتند. به راحتی نشانی محل اقامت خود و دوستانشان را در اختیار ماموران قرار دادند. ماموران 4 نفر دیگر ازهمراهان را نیز با شک بر اینکه مبادا فراری باشند، احضار کردند و دستور بازداشت هر شش نفر صادر شد. شش جوان تحصیلکرده اهل فرهنگ و هنر که برای زیارت امام آمده بودند به جرم احتمالی فراری بودن بازداشت شدند.

 آقا جان!  آن شش نفر براساس سوءظن ماموران آگاهی حرم تو، که تصور می کردند اینان چند نفر دختر و پسر فراری هستند، بازداشت شدند و درطول چند ساعت، به کلانتری و سپس بازداشتگاه و از آنجا  به دادسرا و از آنجا به زندان وکیل آباد مشهد منتقل شدند... برخی از آنان وقتی به زندان می رفتند تنها یک جلد قرآن در خواست کرده بودند. در زندان به دلیل خواندن نماز به تمسخر گرفته می شدند . دو روز درزندان ماندند تا خانواده هایشان برسند و سپس با ضمانت خانواده ها آزاد شدند تا پرونده در دادگاه بررسی شود...(بعد متوجه شدیم به دلیل حضور جناب آقای هاشمی رفسنجانی در مشهد، همه چیز امنیتی شده)

عنوان درج شده درپرونده متهمان حرم امام: "رابطه نامشروع در حرم امام. به گزارش آگاهی حرم، این شش نفر، سه دختر و سه پسر نامحرم هستند که دو نفر آنان درفضای حرم نشسته و با هم گفت وگو می کردند که پس از بررسی ماموران مشخص شد اینها به شکل مختلط از تهران به مشهد سفر کرده  و بر اساس اقرار خودشان، دوست هستند و هیچ گونه رابطه محرمیت بین آنها نبوده است. "

نظر بازپرس کلانتری حرم امام: " ازآنجا که هرگونه  گفت وگو و نشست و برخواست افراد نامحرم درحرم ممنوع، غیر قانونی و حرام بوده و رابطه نامشروع خوانده می شود و مجازات آن طبق قوانین جمهوری اسلامی ۷۵ ضربه شلاق است. افراد نامبرده به جرم ارتباط نامشروع در حرم، بازداشت و به مراجع ذی صلاح منتقل گردیدند. همچنین به جهت کثرت حضور دختران و پسران فراری درحرم، ماموران آگاهی به ایشان مشکوک شده و سپس با شناسایی، دیگر همراهانشان را در محل اقامت بازداشت کردند. نامبردگان ذکر کرده اند که ازتهران به شکل گروهی برای زیارت به مشهد آمده اند..." 

گزارش دادگاه روبروی حرم امام با حضورقاضی ملبس به لباس امام: آقا جان ! من شاهد آن دادگاه بودم. درحالی که از درون می سوختم و شاهد ظلمی بزرگ و شکسته شدن حرمت شش انسان پاک بودم. ازپنجره روکردم بیرون وبا چشمی اشکبار به سمت حرم تو، عرض کردم: آقا جان!  قاضی ملبس به لباست را ببین. اول که روی جلد پرونده را خواند، بی آنکه شرح آن را بداند، بی شرمانه ازآن شش جوان پرسید: کدامتان با کدامتان بوده اید؟ گفتیم حاج آقا این بچه ها را توی حرم امام گرفته اند. مگر توی حرم هم می شود با هم بود؟ - آنگونه که او درذهن آلوده اش تصور می کرد- حاج آقای ملبس به لباس امام با حالتی پیش داورانه گفت: "فرقی نمی کند. بالاخره آمده اید مشهد که با هم باشید دیگر." توی دلم گفت: آخوند احمق! اگر اینها می خواستند با هم باشند که مشهد نمی آمدند، می رفتند شمال. کیش و...  پریدم وسط حرفش و گفتم: حاج آقا! اینها یک گروه فرهنگی هستند. هم موسسه ای که اینها را فرستاده و هم خانواده هایشان، همه مطلع اند. - همه خانواده ها  از تهران آمده بودند و پشت در دادگاه منتظر-  قاضی عادل حکومت عدالت محور در مشهد امام به ما گفت: "اتفاقا هرچه درمی آید ازهمین فرهنگی هاست...."

سخنی با جان عالم و امام عدالت:  آقا جان ! تو شاهد بودی؛ او که برکرسی عدالت امامت تو تکیه زده بود، چگونه قضاوت علوی را در نگاه آن شش جوان لگدمال کرد. دیدی بی آنکه سخن آنان را بشنود و کلامشان را بفهد و برگه های لابه لای پرونده را بخواند، چگونه به قضاوتی باطل تن درداد ؟ چگونه با آبرو و حیثیت و حرمت شش جوان مسلمان این سرزمین بازی کرد؟ دیدی آقا جان! چه باید می گفتم درحالی که می دیدم، شش انسان، بی هیچ تقصیری، بی هیچ جرمی،بی هیچ خطایی، مسیری ازحرم تو - که باید امن باشد و حافظ حرمت انسان -  تا کلانتری و دادگاه و بدترین زندان مشهد را پیمودند و اینک همآنانند که شاهد حکم عدالت برمسند امامت تواند. راستی ازاین پس آنها چه تصویری از مشهد امام و حرم امام و فقاهت و عدالت امام در ذهن خویش خواهند داشت؟

 آقا جان! روزگاری فکر می کردم درحاکمیت تفکر مسموم اینان – این بیماران روانی همیشه تاریخ ایران که انسان را جز در حالت جنسی تصور نمی کنند و به نام تو، درحاکمیت ماموران و بازپرسان و نظامیان و قانون مداران و قانون گذاران و قاضیان و... که برمسند حکمرانی نشسته اند و در روزگارنسل من، مدعیان عدالت امامت شده اند -  تصور می کردم درنگاهشان، تنها مدنیت مدرن جایگاهی ندارد. جلوتر که آمدم فهمیدم و دیدم که در عمق نگاهشان  نه تنها، لوازم و اخلاق مدنیت مدرن، که حقوق و قانون شهروندی نیز کمتر ازآنچه فکر می کنی، بی ارزش است؛ اما می بینی که در این روزگار نزدیک تر، مردم این سرزمین تنها روندگان دو پایی به حساب می آیند - که البته حق رای دادن هم به آنها داده شده - که همه آنان - من و تو و ما – جز مجرمانی جهنمی به حساب نمی آییم. 

 آری! ما مجرمیم. متهمیم، همه. مگر خلاف آن ثابت شود. ما جهنمی هستیم، همه. مگر خلاف آن ثابت شود. ما بیمارانی روانی هستیم، همه. مگر خلاف آن ثابت شود. اینها همه تفکراتی نهادینه شده به دست تزویرگرانی است که سال ها و قرن هاست ساختار فرهنگی و اجتماعی ایران ما را مسموم کرده اند. در جلسه دادگاه، شاهد این نتیجه بودم که: این تزویرگران ایدئولوژیک که دین و دینداری را به بازی دنیا گرفته اند، نه تنها برای آزادی و استقلال شخصیت انسان، که حتی برای حرمت و کرامت  انسان نیز، حیثیتی قائل نیستند. باور کنید نیستند. این نتیجه تنها زمانی به دست می آید که بخواهیم اندکی چشممان را باز کنیم و واقعیات مدیریت جامعه امروزمان را درست ببینیم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 11:49  توسط اسدزاده  | 

ما دروغگوترین ملت جهانیم، هامون!

اینو ننوشتم کسی بخونه،برا دلم نوشتمش. واسه همینه که اینقده طول و درازه. لطفن نخونید.

اول تیرماه بود که بعده سالها، "هامون"و دیدم. یه دوست، از اول سال پیشنهاد داده بود که ببینم. بالاخره دیدمش. راستش اول، خوشم نیومد. یعنی ترسیدم باورش کنم. نمی دونم. شایدم چون عصرمونو، شبیه دوره اون می دیدم و بیشتر، روزگار خودمو. شاید چون می ترسیدم که ته قصم، اون جوری بشه... شاید چون دائم به خودم تلقین کردم به وضع موجود فکر نکن. به فردا فکرکن. شاید چون شباهت زیادی باهاش داشتم. اگرچه اون عاشق شده بود و من هیچ وقت ....، شاید چون خوشم نمی یاد یکی خیلی رک همه چیزمو شفاف جلوی چشام بریزه بیرون و... شاید چون زیادی دوست دارم تعریف وتشویق بشم. یا شاید چون... راستش خیلی آدم تخیلی ای هستم. درونم برعکس اون آدم عقل گرایی که نشون میدم. بگذریم. عجیبتر این بودش که نقش کلیدیه تئاتر "خانه" ام که تیرماه اجراشو دیدیم، اسمش "هامون" بود... و باز عجیبتر اینکه یه دوست، متنی رو برام ایمیل کرد ازهامون؛ قشنگترم اینکه نوشته بود 28 تیرماه روز پر کشیدن هامونه. من یادم نبود. دیشب یه سری زدم به جناب دهخدا. پرسیدم دهخدا،هامون یعنی چی؟ گفت: یعنی "دشت و صحرا و زمین هموار خالی از بلندی و پستی. یعنی صاف. هموار و مسطح و همطراز." یه چیز دیگه ام گفت که ...، گفت:"هامون شدن یعنی صاف شدن . ویران گشتن . خراب شدن . هموار گردیدن. بی نقاب شدن. با خاک یکی شدن...." اشکمو دراورد.

هامون هم محله ایمون بود. من بیشتر با صداش حال می کردم. نمی دونم چند ده بار"پری خوانی" شو گوش دادم و این جمله قشنگو که خیلی باهاش زندگی کردم:" به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد..." قدیم ترا که طلبه بودم، عاشق بازیش تو سریال "خانه سبز" بودم. اون سریالو کنارمدرسه دوره دبستان ما می ساختن. خیابون یازدهم سعادت آباد. دیشب همه اینا دست به دست هم دادن تا هامون ازم بپرسه: " چطوری جانور؟!" حالا منم نشستم با زبون خودش، یه نامه براش می نویسم. شاید کمی بدون سانسور. بدون تظاهر، بدون دروغ و میخوام بهش بگم :" اگه می خوای بسوزی اینو بخون". "هرچی می خواد بشه، بذاربشه." راستش تصمیم گرفتم از اینجا به بعد این متنو،هرچی به ذهن و دلم رسید بریزم رو کاغذ و...  این یه هامون نامست.

 سلام هامون!

اینجا سعادت آباده. محله بالای شهرک غرب. من اینجا بزرگ شدم. تو این محله. من چند تا کوچه پایین تر از خونه تو می شینم، با خونواده ای ابری ازطبقه متوسط اندکی مایل به بالا. خونواده ما از این تازه به دوران رسیده های بعد انقلاب نیست که یه شبه از دهاتاشون سر از تهرون در اوردن و...  هیچکی باور نمی کنه. امشب دوباره دیدمت. بدون ترس. تو زنده ای هامون. همه چی مون مثل دوره توه. بدتراز قبل. باورکن. خیلی بدتر. البته این شهر هنوز هامون راست راستکی داره. من بعضی شونو میشناسم. ولی هامون بودن دیگه ارزش .... می دونی هامونه تقلبی ام زیاد شده. هامون دروغگو. ادا و اطفار و هامونبازی هم همینطور. من هامونبازی رو دوس ندارم،هامون بودن از درون خوبه. دوست دارم خودم باشم. این همون چیزیه که اون بعد سالها زندگی با من آخرش نفهمید. همه میگن تظاهر کن. پرستیژ داشته باش پسر! مادرمم میگه زشته تو با این مقامت، باید کت شلوار بپوشی. واقعا خندم می گیره، میگم کدوم مقام؟! می گه باید با کلاس باشی پسرم. اینقده جلوی دیگران بگو بخند نباش. با آدمای اطرافت جدی باش. توی شرکت، داداشم مسخرم می کنه، میگه چرا از در دفتر که میآی تو، به همه سلام میدی. دوبار که سلام بدی دیگه تحویلت نمی گیرن. یه جوری رفتار کن که همه بهت سلام بدن. بفهمن بابات رئیسه. داداشت رئیسه. حساب ببرن. بفهمن تو بالاتر از اونایی. - حتی اگه نباشی- خودم نبودن، کلافم می کنه. حالم از این حرفا بهم می خوره. بعضی وقتام تن میدم. میدونم میگی اون دوره ام، همین طور بود. باز دوره تو، یه "مهرجویی" از حالت پرسید تا از بودنت حرف بزنه. تا وسط بیابون بشینه و بکوبه روی پاش و بگه : "ببین چه قدر دنیا قشنگ می شد اگر همه آدما فرصت می کردن همین یه جمله رو به هم بگن... لاکردار، اگه می دونستی چه قد دوستت دارم" هامون  دوست گیر نمی یاد. باور کن نمی یاد.گشتیم، نبود. نگرد، نیست. به قول قیصر "هیچ کس برایت از صمیم دل، دست دوستی تکان نمی دهد"... 

حالا دوره من چی شده؟ دوربین ها با همه عواملش، افتادن دست دروغگوهای متظاهر به صداقت. چماق به دستای خیابونی ... همونایی که اون روزا  تو و مردم این شهر و نسل منو ازخاک و وطنشون اخراج می کردن، امروز با شوخیای چاله میدونی، میگن اخراجییا برگردن! خوبم جا واکردن. روزگاره دروغه دیگه. همه چی وارونه شده. از فرهنگ و سیاست گرفته تا فوتبال و سینما و... همه می گن بی خیال... اخلاق ماکیاولیستی... پدر و مادرم یه عمره دائم می گن دنبال نون باش پسر که خربزه آبه. منم اندازه همین عمر، باهاشون جنگیدم. حالا دیگه خیلی خسته ام. یکی دو سالی ام هست که از پا افتادم. دیگه نمی جنگم. سکوت کردم.

امشب دیدم روزگارم چقدر شبیه توه. با یه فرقایی. اول خواستم به روم نیارم، نشد. اون دوست، راست می گفت:" چیزی که در این سالها فهمیدم این است که اگر اولین بار نتوانی با هامون همراه و یکی شوی، شانس کمتری برای این اتفاق در زمان های بعدی هست..." هر کی تو رو، بار اول ببینه و نفهمه، بعیده بفهمه. می دونی اول خواستم به روم نیارم که می فهممت. نگم توی درون و بیرونم چی می گذره؛ نشد. آخه می دونی دیدم مثل تو پرهیاهو و درحرکت نیستم، که هستم. دیدم عاشق کتاب و شعر و فلسفه نیستم ،که هستم. دیدم مثل تو فرهنگ برام ابزارنبوده که نبوده. دیدم خیلی از افکارم فرو نریخته، که ریخته. دیدم مثل تو، توی این مسیر اومده توسری نخوردم، که خوردم. تحقیر نشدم، که شدم. باورم کردن، که نکردن. دیدم مثل تو بعد چارده سال کار فرهنگی با هزار توجیه مسخره شیک و پیک، پادوی یه مشت دلال وکاسب فرهنگ نشدم، که شدم. دیدم استعداد و عمرم - که می تونم صرف فرهنگ و ادب و هنرکنم - تویه مخروبه، دست دلالای فرهنگ و هنر نیافتاده، که افتاده. دیدم مثل تو پنج، شیش سال سرمایمو، یکی اومد راحت به نام خودش کرد و رفت و منم برای آزادی روحم و مسخ نشدن جونم، بی خیال از چند ده میلیون پول گذشتم و حاضرنشدم انسانیتمو بفروشم به پارتی بازی و آدمای نفهم روزگار و...، پس می بینی مثل تو خر نیستم،که هستم. دیدم مثل تو حتی کسی رو ندارم که حرفامو بشنوه. نمی دونم چقدر حرف دارم برای نگفتن. باشه قبول! این یکی یو نبودم. من فقط تا حالا مثل تو عاشق نبودم. خدا می دونه حتی اونی که باهاش بودم... می دونی چرا؟ چون همیشه فکر کردم این ماده صفتهای پول پرست، لایق نیستن که آدم ارزش عشقو تا این سطح براشون، پایین بیاره. تو دوره تو شاید کسی بوده باشه. ولی می بینی که "مهشید" توام نبود.آره نبود... گشتیم، نبود. نگرد، نیست.  این دوره، اونایی که باید بهشون عشق بورزی، بیش از اینکه تو رو برای خودت بخوان، تو را برای طلاهاشون می خوان. برای پزدادناشون. دروغ گفتناشون. برای اینکه مدام دستشونو بکنن توجیبتو پول در بیارن و... روزگار بدیه عزیز!

هامون! من یه مشکل دیگه ام دارم. مشکلم اینه که دین فروشی بلد نیستم. بازی با آرمانهام رو یاد نگرفتیم. نمی خوام بفهمم ازایمانمم، میشه نون دراورد. ادای آدامای رسیده به مقصد و اونایی که به آدمای اطرافشون از بالا به پایین نیگاه می کن رو بلد نیستم. باورکن من همه زمینه هاشو داشتم. رابطه هاشم داشتم. فقط اگه یه کمی ریش می ذاشتم. یکی دوتا انگشترعقیق. یه تسبیح شامقصود. چند تا کلمه که همشونم حفظم. اگه حرف عین"علیکم السلام" رو مینداختم توی حلقم. اگه "صبحکم الله" و "یغفرکم الله" می گفتم. اگه واژه "آقا" رو طوری توی حلقم ادا می کردم که انگار از ذوب شدنم، بخار بلند میشه. اگه نمازمو طوری اول وقت می خوندم که همه می دیدن و... باور کن روزگارم این نبود. من حتی جلوی مادرم که خیلی دوست داره بچه هاش نمازبخونن، توخونه نمازنمی خونم. به روحت وبه جون همه هامونیای این سرزمین قسم به این رسیدم که: اسارت ظاهر، اصالت باطنو مسخ می کنه. من مدتی طعم تلخ این مسخ شدن رو هم چشیدم. ریا. تظاهر.دروغ. تکبر. ریا. ریا. ریا..... دروغ..... ما دروغگوترین ملت جهانیم،هامون.

هامون ! تعریف زندگی توی این سی سال گذشته، سه تا "پ" شده. "پدر"ی که آقازادش باشی." پولی" که از پارو بالا بره و "پارتی" ای که کارتو همه جا راس و ریس کنه.هامون بودن با این سه تا جور درنمیاد. ولی می بینی که تو روزگاری به سرمیبریم که این سه تا،هامون قلابی هم می سازن و یه جوری رنگش میکنن وتحویل مردم میدن که خودتم شک می کنی این خودشه یا...؟!  ولی من همه این سال ها رو به جای این سه تا "پ"، با یه "پ"جلو اومدم با "پا"هام پیش اومدم. فقط. بگذریم که رفقام درباره من طور  دیگه ای فکرمی کنن. شاید به خاطربالاشهرنشینیه یا روابط عمومی بالای خودمه. درحالی که پدرم نه تو روزنامه نگاری وسیاست ونه تو پولسازی و اقتصاد، آقایی نشد که من ازپس آقازادگی اون بالا اومده باشم. مادرمم یه معلمه ساده قرآنه با کلی محافظه کاری امروزی که همه عمرشو به پای ما سوخته. اما هامون من تا اونجایی که می تونستم،هیچ وقت پاهامو نفروختم به این سه تا "پ"ی فریبنده فرساینده. می بینی که حالام، یه گوشه ای آروم دارم پادویی می کنم. فقط اسمشو می ذارم مدیریت. تا امیدم به آینده فرو نریزه. تا همه چیزمو،ارزون نفروشم. راهمو. قلمو. فکرمو، روحمو. بیش ازهمه دین و ایمونمو. با وجودی که برای ادامه این راه، سخت بی یارم و زیرسوال و پر از تردیدها و رنج های شدن. فقط خواستم بگم تو هنوز بین این نسل زنده ای،هامون. زنده ای. "مرا تو بی سببی نیستی، به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل... "   

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 2:46  توسط اسدزاده  | 

جايزه انجمن فرهنگي ادبي باكو را دریافت کردم

  

ساعت ۱۹.۳۰ ظهر ۱۵ آوریل برابر با ۲۶ فروردین، در هوای دل انگیز بهاری باکویی در سالن اجتماعات کتابخانه آذربایجان، جمعی از اهالی فرهنگ وادب ایرانی و آذری، انجمن های غیردولتی و فعالان نهادهای مردمی گردهم آمده بودند تا در سالی که باکو قطب فرهنگی جهان اسلام معرفی شده است، به هم اندیشی فرهنگی بپردازند. بنیاد فرهنگ ایران و انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی درآذربایجان از جمله برگزار کنندگان این هم اندیشی بودند. پس از سخنرانی های  دکتر "جاوید علی اف" ، دکتر "سلام حسین نیادف"، و خانم "سیلوا یاراغیان" به زبان ترکی، دکتر"احمد مشعوف" از برنامه های  بنیاد فرهنگ ایران زمین سخن گفت. پس از سخنرانی ها، گروه موسیقی آذری برنامه ای را اجرا کردند و سپس چند تن از شاعران فارسی و آذری  زبان شعرخواندند. پس از آن برنامه های کتابخانه های عمومی و کتابخانه ملی در سال 2009 تشریح شد و دکتر احمدف،برای حضار از فعالیت های سال گذشته و امسال  انجمن فرهنگی وادبی باکو سخن گفت. در آذربایجان، فرهنگ و ادب وهنرخصوصا شعر وموسیقی و کتاب، از اهمیت بالایی برخوردار است. اینجا آنقدر که اهل کتاب و شعر وموسیقی در سیاست گذاری ها وبرنامه ریزی ها و رسانه ها ارج وقرب دارند که دیگر گروه ها، خصوصا اهل سیاست و اهل مطبوعات، حرف اول را نمی زنند. در حالی که دکتر مشعوف و دکتر احمدف روی سن بودند، از من دعوت کردند تا مختصری درباره برنامه های سال جدید ازجمله برنامه بزرگداشت حسین بهزاد و بزرگداشت قیصر، سخن بگویم. پس از آن خانم دانی مجری مراسم اعلام کرد که قرار است از سوی انجمن فرهنگی باکو، از چند فعالیت گذشته و سال جدیدی که در برای انجمن طراحی کرده بودم تقدیر کنند.(تصاویر بالا دکترمشعوف، دکتر احمدف و خانم دانی هستند.)

همان جا به ایشان عرض کردم از اینکه قرار است از بنده تقدیرکنند، در شٌکه و شگفتم. واقعا باور نمی کردم کارهای ساده وکوچک من اینقدر مورد توجه شان قرار بگیرد. من تنها کاری که در سفرهایم کرده ام، این بوده که به نهادها و کتابخانه ها، کتاب هایی از آثار ایرانی هدیه کرده ام. به دوستان ایده های فرهنگی داده ام و به جای تلف کردن وقتم در بازارها و خیابان ها و دیسکوها، به شناسایی مراکز مدنی و شرکت در جلسات آزاد فرهنگی و ادبی پرداخته ام. برای انجمن هم چند نشست ادبی طراحی کرده ام. اینها کارهای زیادی برای تقدیر نیستند. دکتر احمدف با همان لهجه شیرین آذری و فارسی شکسته گفت: "این تقدیر در اندازه فکر و نیت صادقانه شماست، نه بیشتر و این کار برای ما یک سنت فرهنگی دیرینه است " سپس تندیس زرین یادمان تقدیر فرهنگی را از سوی بنیادفرهنگ و انجمن فرهنگی باکو ، دریافت کردم. این مراسم امشب از سوی تلویزیون تی تو  نیز پخش شد. متن خبر را خبرگزاری فارس ، مهر هم در ایران مخابره کرده اند. متن خبر خبرگزاری فارس به این شرح بود: "جايزه انجمن فرهنگي ادبي باكو براي نويسنده ايراني"

خبرگزاری فارس در كتابخانه ملي آذربايجان از محمدرضا اسدزاده نويسنده و فعال فرهنگي ايراني تقدير و جايزه انجمن فرهنگي ادبي باكو براي تلاش‌هاي فرهنگي به وي اهدا شد. به گزارش خبرنگار فارس، در نشست بهاريه بنياد فرهنگ ايران زمين با حضور علاقه‌مندان فرهنگ ايراني در باكو پايتخت جمهوري آذربايجان، جايزه انجمن فرهنگي ادبي باكو، به خاطر تلاش‌هاي فرهنگي و رسانه اي محمد‌رضا اسد‌زاده نويسنده ايراني در آذربايجان به وي اهدا شد. همچنين جمعيت انجمن و مهمانان ايراني و نويسندگان بر سر مزار نويسندگان و هنرمندان آذري در باغ ملي و قبرستان حيدر علي‌اف حاضر شدند و اداي احترام كردند. در اين مراسم كه به همت بنياد فرهنگ ايران زمين در انجمن كتابخانه ملي آذربايجان برگزار شد، از تلاش‌هاي نويسنده و فعال فرهنگي ايراني براي تلاش در جهت گفت‌وگوي فرهنگي و شناسايي مفاخر ايراني در باكو تقدير شد. در اين مراسم نيز جايزه انجمن فرهنگي ادبي طوطي و انجمن دوستداران فرهنگ ايراني به خاطر تلاش‌هاي فرهنگي و رسانه اي اسد‌زاده در آذربايجان به وي اهدا شد.

سال گذشته به همت اين فعال فرهنگي ايراني برنامه‌هايي همچون نيماشناسي، سهراب‌شناسي و شهريار‌شناسي با كمك انجمن‌هاي ادبي ايران و آذربايجان در باكو برگزار شده است و اين چهره‌ها در رسانه‌هاي آذري معرفي شده‌اند. همچنين در مهرماه سال جاري نيز به همت بنياد، قرار است بزرگداشت استاد حسين بهزاد استاد برجسته مينياتور ايران در محل اقامت او در باكو و موزه ملي آذربايجان برگزار شود.
اسد‌زاده در اين مراسم كه از تلويزيون باكو پخش شد، به تشريح برنامه‌هاي بنياد فرهنگ ايران زمين پرداخت و حضور فرهنگي در آذربايجان را به دليل انتخاب باكو در سال 2009 به عنوان قطب فرهنگي منطقه ضروري خواند. وي در اين مراسم به معرفي آثار مرحوم قيصر امين‌پور پرداخت و رشد نسل جديد نوسندگان و شاعران جوان ايراني را مديون تلاش‌هاي استاداني همچون امين‌پور خواند. در نشست بنياد فرهنگ ايران زمين، احمد مشعوف استاد شرق‌شناسي دانشگاه جمهوري آذربايجان، ضمن تجليل از فضاي ادبي اشعار قيصر امين‌پور، فعاليت شاعران و نويسندگان جوان ايراني و روند رو به رشد آثار ايراني در كشورهاي همسايه را مثبت ارزيابي كرد و از سفر چند تن از نويسندگان نوگراي ايران به باكو و نشست ادبي انجمن كتابخانه ملي آذربايجان براي معرفي قيصر امين‌پور به عنوان حركتي موثر ياد كرد كه به همت بنياد و با تلاش‌هاي انجام گرفته است. همچنين كتاب «ساعت 25» مجموعه شعرگونه‌هاي «محمد‌رضا اسد‌زاده» به همراه گفت‌وگوي منتشر نشده وي با «قيصر امين‌پور» با عنوان «كم‌خوني فرهنگ» در مراسم بزرگداشت انجمن فرهنگي باكو رونمايي شد. اين كتاب همزمان با دوم ارديبهشت، سالگرد تولد وي، توسط انتشارات صفحه سفيد روانه بازار كتاب خواهد شد. اين گفت‌وگوي منتشر نشده، توسط اسد‌زاده مدير اسبق روابط عمومي انتشارات صدا و سيما در سال هاي حضور قيصر امين‌پور در سروش نوجوان در سال 1379 تهيه شده است. اين نويسنده و روزنامه‌نگار ايراني كه كار مطبوعاتي خود را از سال 1375 آغاز كرده است و اكنون در رسانه‌هاي جمهوري آذربايجان به برنامه‌سازي درباره فرهنگ ايراني مشغول است، آثاري از جمله «نجواهاي ناتمام»، «هيچ هيچ»، «درد نخواندن»، «لبخند خدا» و «رنج و رنگ» را در كارنامه خود ثبت‌ كرده است. وي همچنين در سال گذشته به عنوان نفر اول بخش ويژه جشنواره بين‌المللي مطبوعات ايران برگزيده شد. انتهاي پيام/ لینک خبرگزاری فارس  و خبرگزاری مهر ،

 لینک روزنامه هایی که خبر را کار کردند: لینک روزنامه اعتماد لینک روزنامه مردم سالاری  لینک روزنامه اطلاعات  لینک روزنامه آفرینش لینک نیوز ایران   و روزنامه هایی که خبر را کار کردند اما لینک اینترنتی نداشتند: روزنامه ایران، روزنامه اعتماد ملی، روزنامه اسرار، روزنامه حیات نو، روزنامه قدس، روزنامه ابتکار، روزنامه جمهوری اسلامی و نیز بخش های مختلف خبری رادیو و تلویزیون. و تنها روزنامه ای که این خبر در آن کار نشد روزنامه همشهری بود که ازسال ۱۳۸۳ تاکنون در بخش های مختلف این موسسه مطبوعاتی مشغول به فعالیت هستم .

تشکری صمیمانه : از همه نزدیکان ، دوستان و استادانی که با درج نظر، تماس تلفنی و ارسال پیام کوتاه مرا شرمنده کردند، صمیمانه تشکر می کنم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 11:14  توسط اسدزاده  | 

حضور و فعالیت هایم در پایتخت فرهنگی سال 2009

صبح پانزدهم آوریل، همراه با خانم دانی از مراکز مهم فرهنگی باکو دیدن کردیم. او آدم جالبی است. یک مسیحی عاشق فرهنگ و ادبیات ایران زمین که هم جایزه انجمن ادبی طوطی و هم چند جایزه فرهنگی ملی دریافت کرده است. همراه او با مدیر موزه فرهنگ،مدیر گالری ملی و مسئول بخش موزه جنگ در موزه ملی آذربایجان دیدار و گفت وگو کردم تا زمان حضورم را دراین شهر پر تاریخ، از دست ندهم. تقریبا یک دفتر پر از سوژه برای نوشتن و فکر کردن دارم.

فهرست فعالیتهای فردی یک سال گذشته ام  تاکنون درکشور آذربایجان عبارتند از : طراحی نشست های ادبی نیماشناسی،سهراب شناسی و شهریار شناسی برای انجمن ادبی طوطی / اهدا بیش از ۶۰ جلد کتاب به صورت شخصی به کتابخانه های ملی،دانشگاه و مدارس باکو/ ارسال محصولات فرهنگی ایران برای انجمن دوستداران ایران/  برگزاری پنج نشست فکری دینی در مساجدجمعه،امام حسین ع، شهداء با برادران سنی وشیعه / طراحی و ایده پردازی برای انجمن های مدنی و....     

گفت وگو با اعضا انجمن فرهنگ در کتابخانه ملی                                     بازدید از موزه ملی جنگ آذربایجان

        

در نشست انجمن های غیردولتی باکو                                               بازدید از موزه ملی فرهنگ          

        

دیدار با احمد اسماعیل،رهبر ائمه قفقاز                                        در کنار ساختمان مجلس ملی آذربایجان 

       

بر سر مزار حیدرعلی اف در باغ ملی                                        همراه با استادان در دانشگاه ملی

     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 23:15  توسط اسدزاده  | 

شعرخوانی در باغ ملی و ادای احترام در قبرستان حیدرعلی اف

  

امروز عصر ۱۵ آوریل برابر با ۲۶ فروردین برای ادای احترام به نخبگان زنده یاد، به قبرستان و باغ ملی آذربایجان رفتیم که به نام باغ بزرگ و قبرستان "حیدرعلی اف" مشهور است. مزار رئیس جمهور مرحوم،حیدر علی اف نیز همین جاست. زیبا، بدون حصارکشی وبرج وبارو،در طبیعتی آزاد و دیدنی.  اعضای انجمن ادبی ایران و آذربایجان هم همراهی مان کردند.  بر سر مزار هر یک از نویسندگان و هنرمندان مشهور این سرزمین حاضر شدیم و ادای احترام کردیم . استادان همراه از جمله دکتر احمدف، دکتر دایانا لایق سمیرف، استاد مشعوف و نیز هر یک از اعضا انجمن ادبی طوطی در فضای باغ ملی و بر سر مزار هر یک از نخبگان، شعرهای خود را خواندند. فضای بسیار دل انگیزی بود. این حرکت نمادین، آنچنان حس دوستی فرهنگ و تمدن و هویت فرهنگی را در درون آدمی بیدار می کرد که فقط درک کردنی بود نه وصف کردنی. من و ژاکب نیز شعری از صائب تبریزی آماده کرده بودیم که با هم خواندیم.

بو عشق دردو غمی گؤر نئجه یوغورتدو منی
قیامتین ائله بیل آتشی قووردو منی
یاراما بخیه وورارلار فقط نه فایداسی وار
طبیبیم اولدو او کس کی ائله او قیردی منی

او قدر هجرانا دؤزدوم اوره گیم دؤندو قانا
یئتیم اوشاق کیمی گؤز یاشلاریم بوغوردو منی
نسیم بهانه دیدیگین داغیلدی بدن
کیمیسه توپلایاراق تورپاق اوسته قوردو منی
او لاله باغرینا داغ چکدیلر بزه ک یئرینه
حیات دا مین داغ ایله آلدادیب دوغوردو منی
دئ جوجه رسین نئجه بس توپراغا دوشن توخوموم
بو آتش اوزلو گؤزللر اوخویلا ووردو منی
نه یاخشی اولدو کی صائب یازیلدی خوش خطله
بو طالع حسرتی عمرومده آز می یوردو منی

ترجمه فارسی شعر صائب تبریزی که همانجا دکلمه کردم:

این درد و غم عشق ببین چگونه مرا پرورش داد
گوئی آتش قیامت مرا خاکستر کرد
زخمم را بخیه می زنند اما چه فایده ای دارد
طبیبم کسی شد که خودش مرا شکست
آنقدر در حسرت هجران صبر کردم که دلم خون شد
مانند کودک یتیم اشک چشمانم خفه ام کرد
نسیم بهانه ای برای داغون شدنم بود
یکی جمعم کرد و دوباره بر خاکم خلق کرد
بر دل لاله به جای بزک با آتش داغ کشیدند
زندگی نیز با هزار فریب مرا دوباره زائید
بگو چگونه تخم من در خاک جوانه بزند؟
آخر زیبایان آتش رو خودشان به تیرم زدند
چه خوب که صائب به خط خوش نوشته شد
این طالع پر حسرت در عمرم کم خسته ام کرد؟
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 19:38  توسط اسدزاده  | 

سفرم به باکو برای بزرگداشت استاد قیصر امین پور

  

مملوم از یک سلام تازه ام.نه از ایران که از جمهوری آذربایجان-باکو که امسال به عنوان قطب فرهنگی جهان اسلام در سال ۲۰۰۹ انتخاب شده است. یک سال و اندی است که با لینک هایی که اینجا به دست آورده ام به تلاش های فرهنگی و رسانه ای مشغولم. اما به طوری کاملا شخصی، فردی و غیر دولتی و با کمک عده ای از دوستان ازجمله دوستان مسیحی ام جناب "ژاکب" و خانم "دانی" که مسئولیت اجرای مراسم ۱۴ و ۱۵ آوریل را بر عهده داشت. هر دو ایرانی هستند و سال ها پیش در دوران نوجوانی در ایران بوده اند. ژاکب دوست دوران دبستان من در مدرسه "آزادی" شهرک غرب بود. این پست را هم با دشواری از منزل او آپ کرده ام. 

 امروز بزرگداشت استادم قیصر امین پور را در باکو برگزار کردیم. این نخستین برنامه امسال و چهارمین برنامه ای است که با طراحی و برنامه ریزی ما و با حمایت بنیاد فرهنگ ایران زمین و همراهی انجمن ادبی طوطی و انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی و همچنین کتابخانه ملی آذربایجان برگزار می شود. سال گذشته سه برنامه سهراب شناسی، نیما شناسی و شهریار شناسی را برگزار کردیم. دوستان انجمن لطف کرده اند و به دلیل عرضه کتاب "رنج ورنگ" و نیز کتاب جدیدم  "ساعت۲۵" در باکو ،مراسم رونمایی از کتاب "ساعت ۲۵" را نیز در نشست بهاریه بنیاد فرهنگ ایران زمین گنجانده اند. اگر چه بعد خبر دادند از طرف انجمن فرهنگی باکو، کتابخانه ملی قرار است به دلیل تلاش هایم در طول این مدت مراسم تقدیری  برگزار شود. راستش خودم هم شوکه شدم. تابعد...

گزارش برنامه ما را با عنوان بزرگداشت دکتر قیصر امین پور در آستانه سالروز تولدش می توانید در خبرگزاری مهر بخوانید.این وظیفه ای بود که باید در قبال استادم ادا می کردم.  همچنین سایت قلم، سات کلمه،سایت اخبار جهان و خبرگزاری اهل قلم نیز خبر را مخابره کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 18:14  توسط اسدزاده  | 

حجاب زنان، مشروبات، تفریحات و معماری شهرها در کویت

 

چند تجربه از سفر سه روزه ام به کویت

سفر سه روزه ام به کویت کوتاه بود. نتوانستم خوب بگردم .اما اطلاعات خوبی جمع کردم. اگرچه سفرنامه ام ناقص است. حالا هم که به خاطر گرفتاری ها دیر آن را آپ کرده ام. اما این چهار نکته خواندنی است. حیفم آمد ننویسم. 

زنان درکویت/ عکس:محمد رضا اسدزاده

حجاب در کویت مقوله ای كاملاً شخصي است و دولت، سياست خاصي در اين زمينه ندارد. در واقع مي‌توان گفت زنان كويتي هر طور كه دوست داشته باشند مي‌توانند در ملأ عام ظاهر شوند. آزادی حجاب کسی را حتی متدینان را آزار نمی دهد. همه در این باره به شکل معقولی به هم احترام می گذارند. البته خوردن مشروبات الكلي و مزاحمت براي دختران و زنان جرم محسوب مي‌شود و شخص متخلف از شش ماه تا يك سال زنداني مي‌شود.

از هركس سراغ مناطق تفريحي و گردشگري را گرفتيم، سواحل شهر سالميه را معرفي كرد. شهر سالميه در كنار سواحل نيلگون خليج‌فارس قرار دارد. شهردار سالميه با كشيدن ديوار كوتاه و سنگفرش كردن سواحل، آنجا را تبديل به يكي از مكانهاي تفريحي كرده كه مردم روزهاي پنجشنبه و جمعه براي قدم زدن و قايق‌سواري خود را به اين شهر مي‌رسانند.

نمایی از پایتخت/عکس:محمد رضا اسدزاده

در اين كشور تفريح به آن معني كه در ايران رايج است، وجود ندارد. چون كويت غير از ساحل فاقد هرگونه اماكن تفريحي و مناطق گردشگري است. مردان اين كشور بيشتر اوقات ترجيح مي‌دهند در خارج از اين كشور به تفريح و خوش گذرانی بپردازند.

به گفته دوستم یاسین، مردان کویتی در 12 ماه سال شايد دو، سه ماه بيشتر در كويت نباشند و اغلب ماه هاي سال را در شهرهاي نيويورك، برلين، پاريس و رم سپري مي‌كنند.

جوانان اين كشور بيشتر شبها از خانه به بيرون مي‌زنند، به قهوه‌خانه جهت صرف قليان و انجام بازي پاسور مي‌روند. معمولاً وقت جوانان شبها تا ساعت يك و دو بامداد در قهوه‌خانه صرف مي‌شود. 
 شهر الکویتیه/ عکس:محمد رضا اسدزاده                                                                                                                                 معماري شهري و زيرساختهاي شهري در اين كشور عربي به غير از شهر ”سلوي“ يكسان است و گاه اين شباهت ها به قدري زياد است كه آدم احساس مي‌كند كويت بيشتر از يك شهر ندارد.

 پايتخت اين كشور، شهر الكويته است كه تنها تفاوت آن با ساير شهرها، وجود دو برج دوقلو (چيزي شبيه به برج ميلاد تهران، البته كمي كوتاهتر از آن) و ساختمان 15 طبقه صداوسيما است.

در پايتخت كويت مقابل هريك از خانه‌ها يك قايق موتوري به چشم مي‌خورد كه فقط روزهاي پنجشنبه و جمعه به كارشان مي‌آيد. ساكنان شهر كويت (پايتخت) در اين دو روز خود را به خليج‌ مي‌رسانند و به تفريح مي‌پردازند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 11:2  توسط اسدزاده  |